ایلیا جون تولدت مبارک






سلام من ایلیا هستم همین دیروز به دنیا اومدم راستش اولش اصلا
دلم نمی خواست از شکم مامان جونم بیام بیرون شب تا صبح هم هی
مامانمو اذیت کردم دست وپا زدم شاید پشیمون بشه وبذاره من سر جام بمونم
(بخاطر همین اینقدر خسته شدم)
ولی مثه اینکه فایده نداشت صبح زود مامانمو بردن بیمارستان
میدونید مامان من خیلی ناز نازیه
هی گریه میکرد نمی دونم چرا همش فکر میکردم از من میترسه
از همون جا هی داد میزدم مامان فرزانه من خیلی خوشگل ونازم گریه نکن
مامان جون از گریه ی مامانم حالش بد شده بود خلاصه
من به دنیا اومدم مامانم وقتی بهوش اومد تا منو دید دوباره گریه کرد!
حالا فهمیدم مامان فرزانه دلش برای من تنگ شده بود




بابام چه جوری منو نگاه میکرد انگار تا حالا پسر نداشته 
آخ ببخشید راستی من بچه ی اولم خوب پس بابام حق داره.
پیش خودم گفتم با با مهدی صبر کن چند وقت دیگه هر جا بخوای بری
محکم می گیرمت می گم منم می خوام بیام.




بعد ظهر یه عالمه آدمای عجیب غریب ریختن بالا سرم هی ازمن عکس مینداختن .
با با چه قدر شما ندید بدید هستید.
بسته دیگه برید خونه هاتون می خوام با مامانم تنها باشم.
خوب بذارید یه ساله دیگه وقتی راه افتادم اومدوم خونه ی شما ها
که میگن خاله و دایی وعموم هستید تلافی میکنم.

به خدا من دختر خاله جونم رو خیلی دوست دارم
آخه این چه عکسیه من نرگس جونو چنگ نزدم مگه نمی بینید دستکش دستمه!
از همین اول تهمتا شروع شد. وای که چه دنیایی!
راستی من امروز از بیمارستان مرخص میشم
فعلا خاله داره به جای من قلم میزنه تا بعد مامان وباباخاطراتمو بنویسن
بعدش که خودم با سواد شدم دیگه خودم بنویسم چیزی نمونده به مدرسه رفتنم!
فقط شش ساله دیگه 

