ایلیای عزیزم دلم برات یه ذره شده
خوشگلم شمال بهت خوش بگذره
یادت باشه اونجا چشماتو مثه وقتی که میخوای به چیزی دقت کنی گرد کنی
وقشنگ به همه چیز دقت کنی و از اولین سفرت حسابی لذت ببری.
راستی پیروزیت (پستونکی شدنت) هم مبارک.
فرزانه جان ببخش که بجای تو اپ کردم ولی خوب دلم برا ایلیا تنگ شده بود اومدم
اینجا گفتم یه چیزی هم بنویسم شایدم در فرصت بعدی چندتا از عکسای ایلیارو که
خودم گرفتم اینجابذارم.
البته سو تفاهم نشه ایلیا جون خود مامان فرزانه گفته من بیام اینجا ومطلب بنویسم.
خاله ملیحه

راستش در جریان که هستید ایلیا ناز نازی ما خیلی گریه میکنه و یکسره دلش میخواد
شیر بخوره والبته چون سیر میشه وبیشتر ازظرفیتش خورده دل درد میگیره این چند وقته
که ایلیا به دنیا اومده هی خاله ملیحه در گوش من میخوند که این گل پسر اینقد گریه میکنه
ودل درد داره تو باید چایی نبات بخوری وازبس این جمله برام تکرارشد که حالاهروقت نبات
میبینم یاد خاله می افتم
یه چیز دیگه هم سفارش میکرد ومیگفت بهش پستونک بده ولی
من قبول نمی کردم ومیگفتم اگه اینکارو بکنم عذاب وجدان میگیرم و فکر میکنم به جای شیر
پستونک میخوره ولی دیروز اینقدر آقا ایلیا گریه کرد وکولی بازی در آورد که من به ناچار
مرتکب این جنایت شدم![]()
البته خودش هم در این زمینه خوش استعداد بود
وخیلی راحت پذیرفت امروز
هم ما اولین سفرمون با ایلیا رو تجربه میکنیم وعازم شمالیم وقتی برگشتم حتما عکسای
ایلیا از اولین سفرشو تو وبلاگ قرار میدم.![]()
![]()

مامان فرزانه ی خوب ومهربونم روزت مبارک
گرمی دستای مهربونتو با هیچی تو دنیا عوض نمی کنم.
ایلیا کوچولو وبابا مهدی


