پسرم دیگه تو چر خیدن استاد شده.

تا از خواب بیدار میشه غلت میزنه
امروز ایلیا چرخید و دستاشو تکیه گاه کرد و روی سینه اش ایستاد
وبا خوشحالی انگار که جایی رو
فتح کرده باشه به اطراف نگاه می کرد.
امروز پسرم چهار ماهه شد
ما هم بردیمش دکتر تا واکسن سه گانه چهار ماهگی رو بزنه.
وقتی دکتر حمیدی معاینه اش می کرد حسابی به دکتر می خندید وبا هاش حرف
می زد و خودشو تا کمر از روی تخت بلند می کرد که یه دفعه با سوزنی که توی پای
کو چولوش رفت غافلگیر شد و زد زیر گریه.![]()
امروز ایلیا تونست با دستای کوچولوش عروسک قور قوریشو که خیلی
دوستش داره بگیره
در ضمن چند روزیه خیلی بد شیر می خوره
میترسم کوچولو بشه
پسر عسل من دیگه خیلی شیطون شده دیگه به هیچ صراطی مستقیم نیست
هر کار جالبی بیشتر از یک دقیقه راضیش نمیکنه .
دوست داره یه سره بغلش کنیم وراهش ببریم تا از همه چی سر در بیاره.
راستش منم دیگه فرصت آب خوردن هم ندارم
برای همین به سرم زد رو روئکشو بیارم تا ببینم
چیکار میکنه .
یه بالشت کوچیک رو صندلیش گذاشتم ونشوندمش توی رو رو ئک
وای که چه صحنه ی جالبی بود
انگار که دنیارو بهش دادند تند تند دنده عقب می رفت و هی ذوق میکرد.
الهی قربون خنده هات بره مامان.

الان چند روزی میشه که ایلیا کوچولوی من اگه فرصت کنه و دستای خوشگلشو
از دهنش بیرون بیاره اونا رو جلوی چشماش می بره و با تعجب بهشون نگاه میکنه.




