سلام به همه دوستای خوبم امروز میخوام خودم خاطراتمو بنویسم
آخه مامان فرزانه امانت دار خوبی نیست هرچی که من دلم میخوادرو نمی نویسه.
امروز سال تحویله ناهار رفتیم خونه مادر جون ولی من زیاد حال خوبی نداشتم
اصلا هم دلم نمی خواد سبزی پلو با ماهی بخورم از دست مانام فرزانه هم
شاک شاکم چون عیدی منو زودی برداشت واسه خودش
(یکی از دلایلی که گفتم امانت دار خوبی نیست)
تازه بابا مهدی هم یه ذره خجاقت نمی کشه هی واسه زنش خودشیرینی میکنه
آخه صاحب اون عیدیا که هیچی صاحب همه اموالتون منم اونوقت با با مهدی به مانام
فرزانه میگه عیدی های امسال ایلیا مال خودت اینا رو که شنیدم تبم رفت بالا.
شب هم خونه مامان افتخار بودیم اونجا دیگه حالم خیلی بد شد ساعت ۱۲ شب
مامان وبابا مجبور شدند منو ببرن بیمارستان کودکان بهرامی اونجا هیچ کاری برام
نکردن حتی یه معاینه ساده مامان وبا با هم منو بردن بیمارستان کودکان مفید
اونجا هم کلی آزمایش ازم گرفتن آخرش هم گفتن ویروسه طلفکی مانام چقدر
غصه خورد هی میگفت الهی بمیرم اونجا بود که به این نتیجه رسیدم
که عیبی نداره مامان که انقده ناراحت شده تموم عیدیام مال خودش
بره هرچی میخواد شولو کات بخره بخوره نوش جونش.

امروز عزیز دلم تب داشت وقتی از سر کار برگشتم و رفتم دنبالش
حالش اصلا خوب نبوددر ضمن اصلا لب به غذا نمیزنه.
سلام به همه دوستان خوبی که در این مدت با کامنتها واظهار لطفشون منو شرمنده کردند
وبازم شرمنده ازپسر گلم ایلیا که زیاد نتونستم خاطراتشو بنویسم البته یه کم هم تقصیر خودشه
آخه از وقتی که از سر کار میام تا شب که ایلیا جون مارو بخوابونه بعد بخوابه وقت سر خاروندن هم
ندارم .
ولی از امروز سعی میکنم بیشتر اینجا بیام .
راستی امروز از سر کار که برگشتم ایلیا دستشو به مبل گرفته بود تا منو دید دستشو رها کردو
به طرف من اومد اونم ۵ قدم.
پسر گلم راه رفتنو خیلی زود وخوب شروع کرد.




