دیروز ایلیا دوباره آب تنی کرد وبعد اون یه اتفاق خوب افتاد بند ناف پسر گلم افتاد
وکلی ذوق زده شدیم وبلافاصله خبر بین هوادارای ایلیا پیچید
میدونید چرا اینو میگم آخه از اون روزی که این گل پسر پا تو خونه ی خودش گذاشته
تلفن ها ورفت واومدای ما تقریبا هفت هشت برابر شده.
خدا شانس بده با این قد وقواره چقدر کشته مرده داره.![]()
دیروز من با بابا مهدی رفتیم دکتر وتا نزدیک برگشتن ما شازده خواب بود .
ولی ما که رسیدیم دیگه طاقتش تموم شده بود وگریه میکرد راستی مامان بزرگ و
خاله هم اومده بودنددختر خاله جونم هم یه کتاب کودکیاری برام از مدرسه خریده
بودالبته کلی از اونو خونده بود وخودش به من آموزش داد.![]()
غروبم خاله ی بابا مهدی اومد دیدن ایلیا .
امروز ایلیا رو به آزمایشگاه بردم وخدارو شکر زردیش کم شده بود .
خوب دیگه بسه تا گل پسر کاکلی من خوابه برم استراحت کنم.![]()
مامان فرزانه

دختر خاله جونم ممنونم مامان فرزانه که فکر نبود بره کتاب کودکیاری بخره خوب شد
تو از مدرسه خریدی تازه اشم شنیدم هر چی خوندی یاد مامانیم دادی بازم تو ![]()
اگه بازم کتابی بود یادت باشه برا مامانم بخری
راستی کتابی هست که به مامانا یاد بده باید همه ی حرفای بچه شونو گوش بدن؟


